هر روز

روزی چند مرتبه

آنقدر نفسم را نگه میدارم که اشک هایم نریزند

که مثلا محکم باشم

که آماده باشم برای هر چیزی

که تکلیف تا آن دنیا هم مشخص نیست

هر روز

ساعت ها

اشک های فروخفته ای دارم

که فرو میخورم...بیشتر فرومیخورم

مثل یک عفونت سر از سرم در می آورد

آن قدر درد میپیچد

که

انگار الان میمیرم


اولین بار که سر موضوع مشابهی اشک هایم ریخت ، ف و ش کنارم بودند. غذا نصفه نیمه ماند و من به اتاق آن گوشه ی هال رفتم. آمدند و گفتند که باید قوی باشی. انگار آن سرمشق را برای الان داده بودند.


منبع اصلی مطلب : خط و نشون
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : .